پنجشنبه 14 دی 1396

قصه های یک دقیقه ای

   نوشته شده توسط: کتاب رایا    

مجموعه داستان «قصه‌های یک دقیقه‌ای» مجموعه‌ای از داستان‌های بسیار کوتاه فریبا کلهر است که از سوی نشر آموت در قالب یک کتاب منتشر شده است.

کلهر که این مجموعه را نزدیک به یک دهه قبل در 12 جلد از سوی نشر حنانه منتشر کرده بود، در این کتاب با حذف برخی از داستان‌های آن مجموعه و افزودن داستان‌هاییی تازه به آنها و در قالب یک مجلد آنها را بار دیگر به مخاطب ارائه کرده است.

وی در مقدمه خود بر این اثر می‌نویسد: قصه‌های یک دقیقه‌ای من حاصل سفر به ژاپن است. حاصل حرف ناشری ژاپنی که در دو هفته‌ای که آنجا بودم قصه‌هایم را خواند و گفت: این‌ها خیلی طولانی‌اند، قصه‌های کوتاه‌تر می‌خواهم.

کلهر همچنین در این مقدمه عنوان داشته است: نوشتن قصه‌های یک دقیقه‌ای را از حدود سال 78 شروع کردم و هدفم این بود که علاوهر بر کوتاه‌نویسی، مخاطبم عام باشد و تمام افراد خانواده از خواندن آن لذت ببرند. قصه‌های یک دقیقه‌ای من در دوره‌ای نوشته و چاپ نشد که اثری از قصه‌های یک دقیقه‌ای، مدیر یک دقیقه‌ای، مادر یک دقیقه‌ای و حتی پنج دقیقه‌ای  و سه دقیقه‌ای نبود.

این کتاب دربرگیرنده 94 داستان کوتاه از کلهر است که به جز مقدمه دو بخش قبل از شروع و قبل از پایان را نیز برای مخاطبانش به همراه دارد که در بخشی از آن نویسنده اذعان می‌دارد آن قدر قصه می‌نویسد تا خسته شود. من ضد قصه‌های بی‌سر و ته‌ام. تا سوژه‌ای با سروتهی پیدا نکرده‌ام خداحافظ».

در یک از داستان‌های این مجموعه می‌خوانیم: خرس به دختر گفت: با من ازدواج کن! دختر گفت: غیرممکنه. من به این زیبایی، بلند والایی. خرس گفت: که این‌طور، خب اصرار نمی‌کنم، شاید حق داشته باشی!.

خرس رفت و دختر هم به راه افتاد. کمی که رفت جوان زیبا و بلد بالایی روبرویش ظاهر شد. دختر به سرتاپای مرد جوان نگاه کرد و با خودش گفت: چه جوان زیبایی، چقدر خوب می‌شد اگر از من تقاضای ازدواج می‌کرد.

هر دو راه افتادند. کمی که رفتند به نهری رسیدند. گُلی روی آب شناور بود. دختر به مرد جوان گفت: لطفا گل را برایم بگیر! مرد جوان گل را از آب گرفت و به دختر داد. دختر گل را به موهایش زد و خودش را در آیینه آب نگاه کرد و پرسید: زیبا شده‌ام؟ مرد جوان کنارش ایستاد و در آیینه آب نگاه کرد و گفت: زیبا بودی زیباتر شدی.

ناگهان چشم دختر به تصویری در آب افتاد. خرسی در تصویر آب کنار او ایستاده بود و لبخند زشتی هم بر لبانش  بود. دختر برگشت و به مرد جوان نگاه کرد. مرد نگاهی مهربان و لبخندی زیبا بر لب داشت و دختر دوباره به تصویر توی آب نگاه کرد. یک خرس کنار او ایستاده بود.

پایان این قصه معلوم نیست. چون هیچکس نمی‌داند آیا مرد جوان همان خرس بود که برای ازدواج با دختر خودش را به شکل مردی زیبا درآورده بود یا در چاه وجود مرد جوان خرسی زندگی می‌کرد که فقط آیینه آب آن را نشان می‌داد.



انتشارات

آموت

مولف

فریبا کلهر


برای سفارش یا اطلاعات بیشتر با شماره زیر تماس بگیرید
02166414040


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر